تبليغاتX
دل های بهاری


دل های بهاری
!!!
موضوع: چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 10:38
من مطلب تو وبلاگ نمی ذارم که مثلا این وبلاگ خود به خود حذف بشه اما انگار این وبلاگ پررو تر از منه!!!

 

1 نوشته شده توسط بهار | لینک ثابت |

پست اخر
موضوع: شنبه دوازدهم آبان 1386 11:42
وبلاگ نویسی رو هم

              

                بی خیال !

 

 

چقدر زود همه چیز برایم تکراری شد

 

مثل همیشه ...

 

بازم اخرش همون حرف همیشگی رو می گم و .....بعد .... مارو به خیر و شما رو به سلامت !

 

« اینم بی خیال ! »

 

 

1 نوشته شده توسط بهار | لینک ثابت |

مسافر
موضوع: دوشنبه هجدهم تیر 1386 21:41

ايييييييييييييييييي خدا چقدر طرفدار دارم من !

از همه دوستاي خوب و مهربون و جيگر و عسل و چاي شيرين كه اومدن نظر دادن كمال تشكر را دارا مي باشيم ! تو اين مدت كه نبودم اتفاقاتي افتاد كه حتي فرصت فكر كردن به وبلاگ رو هم پيدا نمي كردم چه برسه به  ......

تمام اتفاقات چند هفته پيش رو در قالب متن كوتاهي نوشتم هر كي دوست داشت بخونه و هركي حالشو نداشت نخونه ، هركي وقت داشت نظر بده دمش گرم ؛ هر كي هم نداشت اشكالي نداره ( اييييييييييي خدا من چقدر خوبم ! قررربون خودم برم ! ) خلاصه اينكه ما همه جوراتي ارادت داريم

 

روز اول

آقاي پدر شرمنده مون كرده بود وما رو شام برده بود بيرون . جاي مورد علاقه ي من ؛ « طلائيه » ! تو آلاچيق نشسته بودم و به دار و درخت ها نگاه مي كردم و با خودم مي گفتم ؛ دست خدا درد نكنه با اين خلقتش ! به يك درخت و حتي يك علف نهايت زيبايي رو بخشيده . دنيا خيلي زيباست ....

و در اون لحظه وقتي زنگ زد و خبر اومدنش رو داد اولش تعجب كردم ؛ چرا اينقدر يه هويي؟!! اما بعد باخودم گفتم : حتما دلش گرفته مي خواد بياد يه هوايي عوض كنه .

روز دوم

وقتي ديدمش حس خاصي داشتم . حسي كه حتي كلمه اي هم نمي تونم براش پيدا كنم . احساس كردم حالات و رفتارهاش عوض شده . مثل آدمي كه شوكه شده باشه ! نگاهش با هميشه فرق داشت . نمي دونم چي شد كه يادم رفت حتي باهاش دست بدم ! انگار تو همون لحظه ي كوتاه حالات عجيبش رو من هم اثر گذاشته بود . ساك اش رو برداشتم . سنگين بود . خيلي اصرار كرد كه بدم خودش برداره اما من وقتي به چهره ي خسته اش نگاه  كردم دلم نيومد ساك رو بهش بدم . ساك رو به زور برداشتم و اما به روم نياوردم .

 

روز سوم

يه عالمه دوا و دارو ريخته بود جلوش و با نگاه خاصي همشون رو  زير و رو مي كرد . احساس كردم از اون جو و حال و هوايي كه توش هست زجر مي كشه و به يك تغيير و تحولي احتياج داره تا از اون حال و هوا بيرون بياد . با خودم گفتم شايد بهترين جا براي احساس ارامش امامزاده باشه .....

تازه به امامزاده رسيده بوديم كه به طرز عجيبي حالش بد شد . حتي نمي تونست درست راه بره و من يخ زده بودم و نمي تونستم چيزي رو كه مي بينم باور كنم ...

 

روز چهارم

انگار خودش اينجا بود اما روح و فكرش يه جاي ديگه ، يه جاي خيلي دور ...!

وقتي بهش نگاه مي كردم انگار تموم غم هاي عالم مي ريخت تو دلم ! « آخه تو كه طوريت نبود ! از من هم سالم تر بودي ! ؟....»

رفتيم پارك . احساس كردم حالش بهتر شده . اون روز چقدر بهمون خوش گذشت . يه مورچه ي كوچولو يه تيكه كاه بزرگ كه اندازه اش تقريبا ده پونزده برابر خودش بود رو به طرز جالب و تعجب اوري بالا پايين مي كرد و مي برد ! باهم كلي دنبال اون مورچه رفتيم تا ببينيم آخرش مي تونه اونو تا خونه اش ببره يا نه ! چقدر كيف داره كه آدم گاهي وقت ها بچه بشه ! نمي دونم چرا دوست داشتم ازش عكس بگيرم !روبروش ايستادم تا عكسشو بگيرم . نشست رو نيمكت و يقه ي كت اش رو درست كرد بعد يه تبسم قشنگ رو لبهاش كاشت ! تبسمي عجيب ! انگار اولين بارم  بود كه همچين تبسمي رو تو چهره اش مي ديدم .

 وقتي به عكس نگاه كردم نمي دونم چرا دلم لرزيد ....!

 

روز پنجم

مي خواست گيلاس بخره . گفت چقدر مي شه ؟ فروشنده گفت : هزار تومن . بدون اينكه به پولهايي كه از تو جيبش در اورده نگاه كنه يه اسكناس هزاري به فروشنده داد . بعد مثل بچه اي كه پول ها و قيمت ها رو نشناسه ، پنج ، شش تا اسكناس ديگه در اورد تا به فروشنده بده! انگار خون تو بدنم يخ بست . فقط تونستم دستم رو بذارم رو پولهايي كه دستش بود و بگم : همون كه دادي كافيه !

انگار دنيا رو سرم خراب شده بود ! « اين چرا به اين روز افتاده ؟! »

 

روز ششم

وقت دكترش رسيده بود . وقتي داشت مي رفت بيمارستان حال عجيبي داشت . وقتي از پشت سر به رفتنش نگاه مي كردم  احساس كردم چقدر شكسته شده .

بعد از رفتنش تنها همدمم سجاده و تسبح سفيدم بود !

 

روز هفتم

وقتي رفتم ملاقاتش تا منو ديد يه كم بهم زل زد . انگار اولين باربود كه منو مي ديد ! نگاهش هنوز جلو چشممه ! بعد يه هويي .........- واي خداي من ! -  ...... يه هوي زد زير گريه !!!

چيزي كه ديده بودم رو اصلا نمي تونستم باور كنم ! چنان شوكه شده بودم كه مثل مجسمه فقط نگاش مي كردم ! همون لحظه اين جمله از دلم گذشت ؛ « كاش مي مردم  و همچين روزي رو نمي ديدم »

اولين بارم بود كه اشكاش  رو مي ديدم  . احساس كردم اون ابهت مردانه اش شكست . رفتم بيرون تا ديگه گريه اش رو نبينم . وقتي دوباره اومدم حالش بهتر شده بود . برگشت طرف من و لبخندي زد و گفت : «  خوب ! حالت چطوره ؟ »

بغض داشت خفه ام مي كرد . اما به روم نياوردم و لبخندي زدم و فقط تونستم بگم « سلامت باشي ! خوبم  »

 

روز هشتم

از بيمارستان كه برمي گشتم حال خوشي نداشتم . دنبال يه چيزي بودم كه اون آرامش زيباي هميشگي رو بهم برگردونه ، چيزي مثل ؛ ديوان حافظ ، رباعيات ابوالخير ، يه ورق كاغذ سفيد با وسايل طراحي يا يه بوم با چند تا رنگ ! اما هيچ كدوم دم دستم نبود . ياد حرف مامانم افتادم « قران درياي آرامشه » سرم رو به شيشه ي اوتوبوس  تكيه دادم و آروم تو دلم زمزمه كردم « لاحول ولا قوه الا بالله ..... »

آرامش هميشگي م برگشته بود . انگار همون آدم چند دقيقه پيش نبودم . آروم با خودم زمزمه كردم  « خداوندا آن ده كه آن به ! » و بعد وارد مغازه شدم و يه بوم كوچيك خريدم .

 

روز نهم

تنها چيزي كه ازش مونده بود يه قلب بود و نفس !

از پشت شيشه زل  زده بودم به چشماي بسته اش . نفس هاي آروم بود  اما هرچند دقيقه يكبار نفس عميقي مي كشيد .

وقتي به چشماي بسته اش نگاه مي كردم يه لحظه ديدم كه از چشم بسته اش اشك ريخت ! هيشكي باور نمي كنه ولي به خدا من اشكش رو ديدم ! هنوزم كه هنوزه همش از خودم مي پرسم : «  يعني در اون لحظه در چه حالي بود ؟! روح اش در چه وضعي بود ؟! چي مي ديد ؟! ..... ؟! ...... ؟! .......»

ديگه كنترل گريه ام اصلا دست خودم نبود ....

 

روز دهم

تو جلسه ي كنكور چهره اش همش جلو چشمم بود . فكرش يه لحظه هم رهام نمي كرد .

خدايا پس اين ساعت چرا نمي گذره؟!

 

روز يازدهم

تو حياط بيمارستان نشسته بودم و به آدما نگاه مي كردم . چقدر همه چيز به نظرم مسخره مي يومد ! مني كه دوست نداشتم اشكهامو حتي مامانم ببينه ،حالا انقدر همه چيز برام بي اهميت شده بود كه حتي نگاه متعجب و گاه دلسوزانه ي غريبه هايي كه از كنارم رد مي شدند هم برام مهم نبود .

وقتي صداي اذان رو شنيدم يادم افتاد كه هميشه نمازش رو اول وقت مي خوند . حتما حالا هم اصلا راضي نيست به خاطر اون نماز من دير بشه . ساختمون  نمازخونه درست روبروي ساختمون سرد خونه بودنه .

با اينكه نمازمو خوندم ولي نتونستم اسمش رو نماز بذارم !!! 

در همون لحظه كه از نمازخونه خارج شدم جنازه شو از سرد خونه خارج كردند . نه تونستم جلو برم و نه تونستم نگاه كنم . روي جدول كنار چمنها نشستم و آروم با خودم زمزمه كردم « لا اله الا الله  »

 

روز دوازدهم

هنوز جنازه اش رو نياورده بودن . زل زده بودم به قبرش . چقدر تنگ بود . نكنه جاش تنگ باشه و اذيت بشه ! .... اما چند لحظه بعد با خودم گفتم « خوب نمازشب هايي كه مي خوند همينجا به دردش مي خوره ديگه »

 

روز سيزدهم

تنها صدايي كه از همه جاي خونه شنيده مي شه ، صداي گريه و شيون هست . چنان جوّي اصلا با روحيه ام سازگار نبود . از خونه بيرون اومدم و به حياط  رفتم . و جاي هميشگي م – زير درخت – نشستم . جايي كه هيچ صدايي به جز صداي گنجشك ها به گوش نمي رسه .

همه دارن براش گريه مي كنن . گريه رو مي خواد چيكار ؟! با خودم گفتم « براي دل خودم يه دريا گريه مي كنم اما مي دونم كه حالا گريه ي من برات هيچ ارزشي نداره تنها چيزي كه همين حالا به دردت مي خوره اينه » و تسبيح رو در آوردم و چشمامو بستم و شروع كردم :

« اللهم صلي علي محمد و آل محمد .......

« لا حول ولا قوه الا بالله العلي العظيم .......

 

روز چهاردهم

زل زدم به كت شلوارش ! تازه خريده بود . چقدر بهش مي يومد ....

نگاهمو بر مي گردونم به طرف بوم نقاشي اي كه فقط آسمونش نقاشي شده ! احساس مي كنم اونم خسته است ......  نمي دونم .....  شايد هم منتظره .... بد هم نيست كه آدم فقط آسمون داشته باشه !

 

......

وامروز ...

چقدر دنيا از چشم من افتاده ...!

 

 

 

مي شه يه فاتحه براش بخوني ؟! اگه زياد وقتتو مي گيره يه صلوات بفرستي هم كافيه .....

1 نوشته شده توسط بهار | لینک ثابت |

یا زهرا
موضوع: عرفانی ......اسمانی ....و مذهبی دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386 13:35
........  گوش کن ! صدایی نمی شنوی؟

نه !!!

گوش دلت رو می گم گوش قلبت !

زمزمه ی علی (ع) رو نمی شنوی ؟!

 

       الا ای چاه یارم را گرفتند

                      گلم عشقم بهارم را گرفتند

     میان کوچه ها با ضرب سیلی

                     همه دار و ندارم را گرفتند

 

چه فاجعه ای بالاتر از این که شیر مردی چون علی(ع) بگرید؟!

     چه فاجعه ای ....

                چه فاجعه ای ......

 

1 نوشته شده توسط بهار | لینک ثابت |

هفت روز هفته
موضوع: فرهنگی - اجتماعی پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 23:24

تا حالا به اتفاقاتي كه در طول روز براتون مي افته فكر كردين ؟! وقتي آدم به تمام اتفاقات و آدماي دور و برش دقيق مي شه ؛ مي فهمه كه هيچ اتاقي بي دليل نيست و خيلي راحت مي شه از هر آدم و يا از هر اتفاق كوچك يه درس بزرگ گرفت. 

 

شنبه

سوار تاكسي شدم و بعد از من هم يه آقايي سوار شد . با نگاه عاقل اندر سفيهي به تمام خيابون و آدما نگاه مي كرد .

در يه قسمتي از شهر تعدادي كارگر مشغول كار با دستگاه هايي بودن ( حالا گير نده كه چه دستگاهي چون اسمشون رو نميدونم ، خلاصه چيزي بود كه خاك رو از زمين مي مكيد ......چي ؟تراكتور ؟! ...نه بابا يعني من تراكتور روهم نمي شناسم ؟!.......در ضمن من نگفتم كه خاك رو از زمين مي كند .....گفتم اززمين مي مكيد! يه چيزي مثل جارو برقي خودمون!!! گرفتي ؟.....آفرين ! پس يادت باشه تا چيزي رو نمي دوني نظر ندي !حالا هم بدو برو دو تا نون بگير بيا !)

بله داشتم عرض مي كردم  .......مرده يه نگاهي به اون انداخت و سرشو تكون داد و گفت :« مي بيني تورو خدا ! ساخته ي ايرانه ديگه ، وسيله اي رو كه ايران ساخته باشه بهتر از اين نمي شه كه !گرد و خاك رو از زمين مي گيره بعد از بالا پخش مي كنه تو هوا . برن ببين تو كشورهاي ديگه چيكارها مي كنن و چه چيزايي درست مي كنن ،اينم از كشور ما...!»

مي خواستم بهش بگم :« خوب مگه كشور اونا رو غريبه ها درست كردن ؟! مگه دستگاههاي پيشرفته شونو غريبه ها براشون درست كردن؟! خوب خودشون به جاي اينكه بشينن مثل شما فقط زر بزنن و ادعا داشته باشن كله شونو به كار انداختن و روز به روز پيشرفته تر شدن ، تو انتظار داري مملكت تورو اونا بيان درست كنن ؟! خوب تو خودت اينجا چه كاره اي؟! كشور اونا رو جووناشون پيشرفته كردن و كشور ما رو هم بايد ادمايي مثل من و تو درست كنيم ، اصلا تويي كه اينقدر ادعات مي شه ..... تا حالا براي كشور خودت چيكار كردي؟؟؟؟؟!!!!»

اما هيچي نگفتم براي اينكه مي دونستم اينجور آدما اگه قرار بود اين چيزا رو بفهمن تا حالا فهميده بودن و گفتن من و امثال من هيچ فرقي به حالشون نمي كنه ....

 يه جايي از خيابون رو حفاري كرده بودن و راننده مجبور شد دور بزنه و از جاي ديگه بره . مرده دوباره سرشو تكون داد و گفت : « بدبختي مارو مي بيني تورو خدا ، هرروز يه جايي ازاين خيابون ها رو مي بندن ، بابا يكي نيست بگه آخه مردم كار و زندگي دارن .....»

يه نگاهي به تابلويي كه اونجا زده بودن انداختم ؛« پروژه ي قطار شهري »

بعد از چند دقيقه كه راننده تو ترافيك ماشين رو متوقف كرد باز هم مرده سرشو تكون داد و گفت :« اينا ! اينم وضع خيابون هاي ماست ، يه ساعت آدم بايد اينجا معطل شه تا بلكه آخرش بشه اين ترافيك رو رد كرد ، تو كشوراي خارجي كه همچين بدبختي هارو ندارن ، دولت براي وقت مردم ارزش قائله واسه همين مي ياره وسايل نقليه اي مثل قطار شهري مي زنه تا وقت مردم تو ترافيك تلف نشه  ....!!!!!!!»

خلاصه تا برسيم اين آقا – به قول نظامي – خشت زد !

واقعا چرا بعضي از آدما هيچ كاري از دستشون بر نمي ياد و فقط ادعا دارن ؟!

تو دلم گفتم :« وقتي تو خودت عرضه ي برداشتن دو قدم رو نداشتي ، حق نداري بگي چرا فلاني نتونست تموم راه رو بره !!! و چقدر خوبه كه وقتي آدم كاري از دستش بر نمي ياد حداقل دهنشو آسفالت...... ببخشيد ....دهنشو ببنده !!!»

 

يكشنبه

 

اتوبوس خيلي شلوغ بود(مثل دل بعضي از آقا پسرا !!!). وقتي داشتم برمي گشتم به طرف پنجره ، كيفم خورد به يه خانوم . برگشتم و گفتم :« ببخشيد معذرت مي خوام »

ابروهاشو به هم گره زد و با يه حالتي كه انگار باباشو با كيفم كشته باشم گفت :« خوب مواظب باش ديگه خانوم ! »

با تعجب يه نگاهي به چهره اش و بعد به كيفم انداختم (خواستم مطمئن بشم اوني كه رو دوشم بود حتما كيفمه! آخه خانومه همچين نگام كرد كه گفتم شايد آرپي جي ... كلاشينگفي ..... چيزي.... رو دوشم بوده و بهش خورده ! )

چند دقيقه بعد يه دختر خانوم كه مي خواست پياده بشه حواسش نبود و كفش محترمشون رو روي كفش محترم ما فرود اوردن .

برگشت وگفت :« ببخشيد »

ياد جواب اون خانوم افتادم كه چقدر حالم از حرف زدنش به هم خورده بود .

لبخندي زدم و گفتم :« مهم نيست عزيزم ، فداي سرتون »

خدا رحمت كنه شاعر بزرگمون رو . واقعا كه گل گفته . ادبي رو كه تو ده تا كتاب نمي شه پيداش كرد ؛ خيلي راحت از يه بي ادب مي شه ياد گرفت .

 

دوشنبه

 

داشتم مي رفتم كلاس . يه زن كه صورتشو با چادرش پوشونده بود- به طوري كه اولش كه ديدمش تشخيص ندادم رو به پياده رو نشسته يا پشتشو به پياده رو كرده!-  كنار پياده رو مشغول شغل شريف گدايي بود.

 گفت :« دخترم خوشبخت بشي و .....  » بعد دستشو دراز كرد . مي خواستم دست ببرم تو كيفم و يه چيزي بدم كه چشمم خورد به اون يكي دستش كه زير چادر بود -  وقتي اين يكي دستشو دراز كرد اون يكي دستش هم از زير چادر ديده شد-  تقريبا شش هفت تا النگوي طلا  تو اون دستي كه زير چادر بود ديدم  . تو دلم گفتم :« آدم اگه شرافت داشته باشه حاضر نمي شه اون همه طلا رو براي قشنگي بندازه دستش  و اونوقت دست گدايي جلوي مردم دراز كنه .»

بدون اينكه چيزي بهش بدم راهمو گرفتم و رفتم . شنيدم كه از پشت گفت : « بدبخت بشي تو رو .......!!!»

 

سه شنبه

 

تو داروخانه نشسته بودم و منتظر بودم كه نوبتم بشه . دوتا خانوم كه كنار من نشسته بودن داشتن  باهم غيبت ....نه ببخشيد .....صحبت مي كردن . مامان جونم(كه الهي قربونش برم ) بهم گفته بود كه گوش دادن به حرفاي ديگران كار خوبي نيست ولي اونا همچين بلندبلند حرف مي زدن كه من اگه نمي خواستم گوش كنم هم حرفاشونو مي شنيدم .

- « راستي ! چه خبر از مادر ليلا خانوم ؟! چند ماه پيش شنيدم كه مريضه ..»

- « مگه خبر نداري كه فوت شد؟!»

- « فوت شد ؟! »

- « آره مريض شد و يه هويي مرد ! بيماريش هم يه سرماخوردگي ساده بود . همه از مرگش شوكه شدن»

با خودم گفتم :« مگه بقيه قبل از مردنشون خبر مي دادن و مي مردن كه از يه هويي مردن اون بنده خدا  شوكه شدن ؟!!!»

 

چهارشنبه

 

تو خيابون دوستمو ديدم . پسر عمه ش هم همراهش بود  . يه پسر خوشگل و ناز ومو خرمايي و چشم آبي ! – فكراي منحرف نكن بي ادب ! پسره فقط سه سالش بود !- لپ سفيدش رو گرفتم وگفتم :« وااااااااي ! چقدر نازه ! شبيه دختراست »

دوستم گفت :« براي اينكه يه خواهر دوقلو داره كه كپي اونه  ، خواهرش تو خونه است .»

گفتم :« چه خوب كه خدا تصميم گرفته اينو شبيه خواهرش درست كنه ؛ وگرنه اگه خدا مي خواست براي مشابه شدنشون  دختره رو شبيه پسره درست كنه بيچاره دختره آخرش ترشيده مي شد !»

 

پنجشنبه

 

تلوزيون داشت مراسم دعاي كميل رو پخش مي كرد  و يه آقايي با گريه دعا رو مي خوند .

دايي م يه نگاهي كرد و گفت :« خوب اگه مي خواي دعا بخوني دعات رو بخون ديگه ؛ ديگه واسه چي .....(سانسور شد !) مي زني!  و گريه و زاري مي كني؟!

گفتم :« مگه داره به خدا سفارش كيك تولد مي ده؟!!.... داره از دلتنگي ها و غم هاش مي گه ....!»

 

جمعه

 

بيكار بودم . حوصله ام سر رفته بود .داداشم هم خونه نبود تا سربه سرش بذارم و حرصش بدم.مامانم هم همچين درگير كتابهاي خودش بود كه اگه من خودمو جلوش حلق آويز هم مي كردم متوجه نمي شد .

برعكس  هميشه حال كتاب خوندن رو هم نداشتم .

دفترچه يادداشت روزانه مو باز كردم و مطالب آخرين هفته  رو تايپ كردم و وبلاگ رو آپ كردم .(دمم گرم !)

1 نوشته شده توسط بهار | لینک ثابت |

پروژه ی احمق سازی نسل جوان!!!
موضوع: فرهنگی - اجتماعی شنبه هشتم اردیبهشت 1386 0:12

آهاي جوون هايي كه با ديدن يه مد جديد تموم اعتقاداتون رو از ياد مي برين ...

آهاي جوون هايي كه به خاطر يه مانتو كوتاه تمام هويتتون رو مي فروشين ...

آهاي جوون هايي كه با روسري اي كه بين موهاتون اصلا ديده نمي شه دين خودتونو زير سوال مي برين ...

آهاي جوون هايي كه تمدن رو تو شلوارهاي برمودا  و پاها و بازوهاي برهنه تعريف مي كنين...

آهاي جوون هايي كه آزادي رو فقط تو بي حجابي معني مي كنين ...

......

...

..

براي چند لحظه هم كه شده فكر مد روز و رنگ سال رو بذارين كنار و به آش هايي كه براتون مي پزن تا شونصد تا روغن از بغلش در بياد  فكر كنين

وقتي تو داري دنبال كوتاه ترين شلوار مي گردي ، يه عده با لبخند رضايت برلب ، دارن به حماقتت مي خندن ، به اينكه چقدر راحت تونستن با يه مد و لباس ؛ برترين و والاترين دار و ندارت رو ازت بگيرن ....

ديدي چه راحت مي شه با يه شكلات ، اسكناس دو هزاري رو از بچه گرفت؟؟!!!!

برات « پروژه ي احمق سازي نسل جوان » تدارك ديدن و تو چه راحت قول خوردي ....

اصلا مي دوني « پروژه ي احمق سازي نسل جوان » چيه ؟؟!!!

پس گوش كن تا برات بگم :

 

1- « مارتين اينديك » ، از عناصر اصلي آمريكايي ، پژوهشگر درباره ي اسلام و خاورميانه ، اخيرا اعلام كرده :« ديگر وقت آن نيست كه دانشجويان را به خيابان ها بكشانيم ،بلكه بايد چادر را از سر زنان برداشت و از اين طريق است كه مي توان نظام اسلامي ايران را سرنگون كرد »

2- يكي از مقامات بلند پايه ي آمريكا :« هر زن چادري در كوي و برزن ايران ، به منزله ي پرچم جمهوري اسلامي است ، لذا ما براي براندازي اين نظام ، بايد اين حجاب را سست نماييم »

3- « ميشل هوئلبك » نويسنده ي اسلام ستيز فرانسوي :« جنگ بر ضد اسلام گرايي ، با كشتن مسلمانان فايده اي ندارد . فقط با فاسد كردن آنها مي توان به اين پيروزي دست يافت ، پس بايد به جاي بمب بر سر مسلمانان ، دامن هاي كوتاه فرو بريزيم » (چه شوووووود ... )

4- « جيمز لادن » خبرنگار راديو ملي آمريكا طي گزارشي با خوشحالي گزارش داد : « مردم براي آزادي همواره بيشتر فشار آورده اند ، اكنون انواعي از موسيقي كه قبلا با مخالفت شديد روبرو بود عموميت يافته و زن ها حجاب را تعديل مي كنند ، كت هاي آنان كوتاه و كوتاه تر مي شود ( منظور لادن !!! همون مانتو هاي خودمونه ديگه خواهر!!! ما تو دهاتمون مي گيم مانتو اونا تو دهاتشون مي گن كت ...!)

5- نخست وزير اسبق اسرائيل در كنگره ي آمريكا : « ترويج بي بند و باري و زندگي هاي مادي و جنسي ، عواملي هستند كه پخش آنها از طريق برنامه هاي تلويزيوني ماهواره اي مي تواند نقش بسيار تعيين كننده اي در تغيير حكومت ايران داشته باشد »  

6- ....

7-....

....

..

.

متاسفم !

1 نوشته شده توسط بهار | لینک ثابت |

نشاط زیبایی دانایی خوبی
موضوع: پنجشنبه سی ام فروردین 1386 19:42

سلام به دونه دونه ي شما عزيزان وبگرد و هميشه در صحنه ي اينترنت ويه خسته نباشيد به خوده بيكارم . چرا كه اگه ما ها نبوديم بيل گيتس و امثالش بايد مي رفتن سر خيابون لبو مي فروختن . پس معتادان اينترنتي عزيز ! بياييد قدر خودمون رو بيشتر بدونيم !!!

بهتره بريم سر اصل مطلب ؛ تحصيلات دختر خانوم شما چقدر .......... نه ببخشيد مي خواستم بگم ؛ ......... والله غرض از مزاحمت اينكه مامانم مي گه تخم مرغ دارين دو تا بدين ، عصري .....

ااااااااااااااه !!! من نمي دونم چرا امروز همش قاطي مي كنم ...

اين جرجي (مخفف جرج بوش !!!) هم واسه ادم حواس نمي ذاره كه ...

چند روز پيش تلويزيون داشت توي اقاي اللهي قمشه اي صحبت مي ......نه يعني منظورم اينه كه اقاي اللهي قمشه اي داشتند يه سخنراني خيلي باحال مي كردن كه شبكه ي چهار هم اونو پخش مي كرد (خوده اقاي قمشه اي رو پخش نمي كرد كه!!...... سخنراني شو پخش مي كرد )

يه سخنراني خيلي لطيف و زيبا در مورد زيبايي ، شادي ، خوبي ، دانايي ؛ و ارتباط اينها با هم. از اونجا كه به احتمال زياد بيشتر شما خواهران و برادران هميشه در صحنه هم به كار شريف وبگردي و سايت گردي مشغول بودين گفتم يه تيكه هايي از صحبت هاش روبه اضافه ي  نظرات خودم – به زبان خودموني – اينجا براتون بنويسم تا شما هم قابلمه بيارين و كاسه كاسه فيض ببرين .

 

شادي : شادي يك وظيفه براي انسان است و كسي كه شاد نيست گناهكاره چرا كه به وظيفه اش عمل نكرده . براي رسيدن به شادي لازم نيست ادم حتما تو شرايط خاصي باشه يا امكانات خاصي در اختيار داشته باشه و يا اينكه باباش خرپول باشه  و  .......هر كسي مي تونه شرايطي روبراي خودش ايجاد كنه كه هم خودش از اون لذت ببره و هم به ديگران نشاط ببخشه

سه خط وجود داره كه اگه ادم اونارو دنبال كنه حتما به شادي مي رسه و مي تونه شادي رو تو وجود خودش هميشگي كنه :

1- زيبايي : وقتي تو زندگي هميشه با زيبايي سر وكار داشته باشيم مطمئنا اين به ما شادي مي بخشه . زيبايي ايمان انسان رو تقويت مي كنه . به ياد داشته باشيم كه زيبايي يك حقيقت است  و حقيقت همان زيبايي ست . نبايد زيبايي رو فقط منحصر به ظاهر يا فقط باطن بكينم . چرا كه بايد هم باطن و هم ظاهررو به اون  زيبايي  مطلوب برسونيم . بايد چنان زيبايي رودر ذره ذره ي زندگي و وجودمون تجلي ببخشيم كه بتونيم اون زيبايي هارو به خوبي درك كنيم .  خوب خودتون كه بهتر از من مي دونين چه جوري مي شه به زيبايي باطن رسيد (خدا از سير تا پيازشو بهمون گفته  نگو نمي دونم !!!  )مطلب خيلي زيبايي كه اقاي قمشه اي به اون اشاره مي كردن اين بود كه مي گفتن : «خدا زيباست و زيبايي رو دوست داره و بهشت اون سراسر زيبايي هست و فقط كساني لياقت اين بهشت زيبا رو دارن كه تو دنيا هميشه سعي كردن با زيبايي ها زندگي كنن و زيبايي رو درك  كنن . اگر خدا كسي رو به بهشت راه نمي ده دليلش اينه كه وقتي كه كسي نتونسته زيبايي هاي دنيا  – كه قطره اي از زيبايي هاي بي انتهاي بهشت هست – رو درك كنه چطور مي تونه زيبايي هاي بي نهايت بهشت رو درك كنه . كسي كه تو دنيا با زيبايي سر و كار نداشته لياقت زيبايي هاي بهشت رو نداره .»انسان نه تنها بايد زيبايي رو در سراسر باطن اش رشد بده بلكه بايد اين زيبايي رو در ظاهرش هم حفظ كنه . اقاي قمشه اي مي گفتن مرحوم پدرم مي فرمودن : «انسان بايد زيبايي رو حتي در راه رفتن اش هم نشون بده . ادم بايد سرشو بگيره بالا و مثل آهو راه بره كه از اين راه رفتن اش بشه اون زيبايي كه خدا در افرينش انسان به كار برده رو ديد ».

( ديدين كه بعضي ها چه جور راه مي رن ؟! انگار يه كيسه ي ده كيلويي رو گذاشتن رو دوششون . به چهره شون هم دقت كني همچين غمباده گرفتن كه انگار جواب آزمايش سرطان عمه شونو دادي دستشون !!!  )

و بعد هم از زيبايي حضرت حوا مي گفتند و اينكه زيبايي خانوم ها قطره اي از درياي زيبايي حواست ( البته توجه داشته باشيد كه حوا خانوم در اون زمان به هيچ وجه از بتونه كاري و سيمان كاري و رنگ آميزي استفاده نمي كردن !!)

و يه نكته جالب براي پي  بردن به نهايت زيبايي حضرت حوا از زبان خوده حضرت حوا - كه يه نويسنده و يا شاعركه اسمش رو هم يادم نيست  و نام كتابش رو هم نمي دونم نوشتن  - بگم تا فكتون فقل كنه !!!

« وقتي به خودم آمدم ديدم روي گلبرگ هاي شاخه هستم  – يعني اينكه بعد از خلق شدن  براي اولين باربود  چشم باز مي كرد –  از روي بلند شدم و به اطراف نگاه كردم و سپس نگاهي به آسمان انداختم و از زيبايي آن غرق در لذت بودم كه چشمم به ماده اي درخشان زلال و جاري و زيبا افتاد  . و همان آسمان بالاي سرم را در آن ديدم . با خود گفتم بروم و به اين تكه اي از آسمان كه در زمين است از نزديك نگاه كنم –  همونطور كه مي دونين اون ماده آب بوده و نقش آسمان در آب افتاده بود كه حوا خانوم از اين موضوع اطلاع نداشتن ! خوب حق بدين اولين بارش بوده كه مي ديده  – وقتي نزديك آن ماده ي درخشان رسيدم موجودي بسيار زيبا و زيباتر از هرآنچه در آن اطراف بود ديدم – حوا خانوم عكس خودشونو تو آب مشاهده كرده بودن – از زيبايي اين موجود چنان غرق در لذت بودم كه از خود بي خود شده بودم . و اگر به من نمي گفتن كه اين موجود زيبا خودتي تا ابد در فراق اين موجود زيبا مي سوختم ........ !!! ( من فكر مي كنم تو اون لحظه اقا ي ادم پيداش شده و اينو بهش گفته ) و خلاصه كلام اين كه مادر جوون !!! تمام زن ها وظيفه دارن كه اون عظمت زيبايي هايي رو كه از حضرت حوا بهشون رسيده رو حفظ كنن  و...... ( البته  سو استفاده نكنين !!! منظور اين نيست كه شونصد قلم آرايش كنين و روز به روز پاچه هاي شلوارتونو بدين بالا و ....... اين مسخره بازي ها با اون زيبايي كه در وجود حوا بوده زمين تا آسمان فرق داره ! ماشالله اين روز ها هم كه شرم و حيا كيميا ست  ) خلاصه ي كلوم اينكه بايد زيبايي در ذره ذره ي كارها و اعمال و ظاهر و باطن ات شكوفا بشه .....

2- دانايي : جهل هميشه عصبانيت و غم به همراه دارد – البته توجه داشته باشد منظورم جهل مركب نيست هاااااااا ، منظورم جهلي هست كه خود انسان از جهل خودش آگاه باشد . حالا جهل مركب موضوع خودش رو داره كه اگه اينجا ادامه اش بديم مي ره مي رسه به شمسي خانوم همسايه مون !!!- بله داشتم مي گفتم ؛ انسان هرچقدر دانايي خودش رو افزايش بده به همون مقدار احساس نشاط خواهد كرد . چرا كه دانايي به وجود آورنده ي شادي ست . و يا به عبارتي از دانايي به شادي مي رسيم . پس تا مي تونين انواع و اقسام  كتاب ها رو  بخونين . چه از فرهنگ خودمون باشن و چه از فرهنگ غرب . 

3- خوبي : خوب دانش آموزان عزيز همونطور كه بهار جوووووونتون  گفت زيبايي حقيقت است و حقيقت همان زيبايي ست . حالا مي خوام بگم كه اين دو – حقيقت و زيبايي – يعني خوبي . انسان اگه به زيبايي و دانايي برسه نتيجه ي اين دو مي شه خوبي . واين يعني شادي (چرا لب و لوچه ات آويزونه؟!  يه كم فكر كني منظورمو مي فهمي ......).

 

 

 

 

خوب ديگه بهار خانوم درس داره بايد بره مزاحمش نشين !!!

 

  بهتره شما برين سر درس و مشقتون و كار و بارتون ديگه  ......

نشستين دارين وبلاگ منو مي خونين كه چي ؟؟؟

1 نوشته شده توسط بهار | لینک ثابت |

گوهر های وجود بنده
موضوع: چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 13:23

تازگي ها يه چيزي بين اين وبلاگ ها مي گرده كه حالا نمي دونم چيه ولي همه بهش مي گن يه نوع بازيه .......

هركسي پنج تا از خصوصياتش رو مي گه بعد چند نفر رو دعوت مي كنه كه اين بازي رو ادامه بدن

اوا ببخشد سلام

حالا بنده رو شيوا خانوم دعوتيدن .....اكنون شما را با چند تا از گوهر هاي وجود خويش اشنا مي گردانيييييييييم  (چي؟........ چرخ و فلك ؟؟....... نخير منظور بنده از گرداندن چرخ و فلك نبود ،منظور من گرداندن به نوع ديگر بود ......... مگه من اينجا بيكارم كه تو رو با چرخ و فلك بگردونم ؟اصلا تو پاشو برو بيرون ببينم ......تو يكي رو به هيچ عنوان نمي گردونم  ...........)

 

  اولين گوهر وجود بنده : انقدر دختر خوب و مهربوني ام كه واااااااااااااي ديگه نگو   اصلا   هستم   

  دومين گوهر وجود بنده: انقدر جيگر و باحالم كه وااااااااااي اصلا نپرس

 سومين گوهر وجود بنده : انقدر با مرام و با معرفت هستم كه ديگه لنگه ندارم ( دمپايي خودتي بي ادب )

  چهارمين گوهر وجود بنده : انقدر متشخص و متين و سنيگن هستم كه ترازو ميتركونم

  پنجمين گوهر وجود بنده: انقدر خوشگل و خوش تيپ و با كلاس هستم كه با اين همه كلاس يدونه دانشگاه زدم ....

(پاورقی : الهی قربوووووووووووون خودم برم من)

خوب دوستان ! مي دونيد كه گوهر هاي وجود بنده خيلي بيشتر از اين حرفاست ولي خب من همشو لو نميدم در ضمن  خوب نيست ادم زياد از خودش تعريف كنه اين پنچ تا رو هم چون زياد اصرار كردين من گفتم ...

این دسته گل هم تقدیم به خودم باد

حالا کسایی که باید ادامه بدن :

جناب اقای داداشی (علی جوووووون)تشویق کنید لطفا

اقای رامین داداشی تشویییییییییییق

جناب اقای محمد میخک خان تشویییییییییییق

جناب اقای علی اقاتشوییییییییییق

همشون پسر شدن که ...ای بابا زشته مردم ببینن چی میگن

این یکی هم دختر باشه دوشیزه سرکار خانوم شیدا خانوم

اینو زیاد تشویق کنین ......................دختره

و در اخر هم اینکه شرمنده وقت ندارم که دونه دونه به همتون اطلاع بدم که اپ کردم

واسه همین ازهمینجا با صدای بلند میفرمایییییییییییییم که :

 

ما اپ فرموده اییییییییییییییییییییییم بیایییییییییییییییییییییییید

 

 

(نکته : جناب داداش علی اگه ادامه ندن خودم براشون اپ می کنم و خصوصیات اخلاقی شونو لو می دم گفته باشم .....باهیشکی هم شوخی ندارم .......حتی با شما داداش عزیز )

1 نوشته شده توسط بهار | لینک ثابت |

ترانه ی باران
موضوع: یکشنبه نوزدهم فروردین 1386 23:38

سلا.........

اوا خدا مرگم بده چرا غش كردين ؟؟!!   يعني انقدر تشنه ي آپيدن من بودين ؟؟!!  اي بابا .....

حالا خودتونو لوس نكنين پاشين بخونين مي خوام برم .....

........

.....

اقا اونو بيدارش كن ....منظورم اينه كه بلندش كن ...... اي بابا پاشو با توام هاااااااااا واسه من اداي غش كردن در مي ياره ....... تابلوئه كه اوني كه از دهنت داره مي ياد كف نيست اب دهنه ..........پاشو ..........پاشو بابا زشته جلو مردم...قباحت داره ....... جوون هم جووناي قديم جلو پدرشون حتي  پاشونوهم  دراز نمي كردن.....

چي ؟؟.......اون كي بود گفت كه« پدرم كه اينجا نيست» ؟؟؟